تبليغاتX
لحظه های کاغذی
نوشته های یک من

اينقدرشمع نكش

اينقدر از ديوان خواجه مثال نياور

اينقدرلاف سوختن پروانه را نزن

برو پاى برهنه در آفتاب بايست

تا مثل من تاول بزنى

چقدر گفتم از درون آتش گرفته ام باور نكردى

برو, برو جهنم را از نزديك ببين

اما بدبخت گرما اينجاست

زير خاكستر قلب من ...


فرو نريز

ويران نشو

در هم نشكن

هنوز زود است براي زندگي كردن




+ نوشته شده در  ساعت 20:26  توسط لحظه های کاغذی   | 


 

دروغ تو

مانند ليموی شيرين،

طعم خوشی داشت

_تو را دوست دارمـ......

گلوی مرا تلخ کرد


.

  درد می بارد، اینجا که منم
انسانیت به گرمسیر مهاجرت کرده است



+ نوشته شده در  ساعت 1:51  توسط لحظه های کاغذی   | 


زیاد نباش...زیاد خوب نباش...زیاد دم دست نباش...
زیاد که خوب باشی...زیادی که همیشه باشی...دل آدم ها را می زنی..
آدم ها این روزها ، عجیب به خوبی..به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند...
زیاد که باشی..زیادی می شوی...زیادی هر چیزی هم آلرژی می دهد...
عجیب...دورمی شوند...خیلی عجیب...زیادی می شوی !!

بعضی ها گریه می کنند ، نه به خاطر اینکه ضعیف هستند
به این خاطر که برای مدت طولانی قوی بودند


+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط لحظه های کاغذی   | 


اینجا تنها سرزمینــــی است که
متـــضاد بـــاکره ، فـــاحشه است!!!
با تو که بخوابــــد فرشتــه ایست!
با دیــــگری که بخـــوابــد فـــاحــشه ای بیش نیست!!!

 

فاحشه ها را سنگسار میکنند غافل از آنکه شهر پر از فاحشه های مغزی ست
و کسی نمی داند که مغزهای هرزه ویرانگرترند تا تن های هرزه ...



+ نوشته شده در  ساعت 0:2  توسط لحظه های کاغذی   | 

این روزها فکر میکنم
دارم مچاله می شوم
له می شوم ..
.
.
و
این روزها فکر میکنم
که خوابهایم
فقط خواب بود ! . . .



+ نوشته شده در  ساعت 18:18  توسط لحظه های کاغذی   | 


من از سکوت و خلوت درونی خویش الهام تازه ای گرفتم..
دیگر کسی نیست که بر سر کودک درونم بزند و هر بار بی دلیل به سادگیش هار هار بخندد.
با بهانه ترکش کند.کفشهایش را بدزدد و پا برهنه در بن بست های ناشناخته رهایش کند.
باشد روزی که این کودک , جوان شود و انتقامش را از کسانی بگیرد که ترک را عادت دارند



 
بس که صدا نزدی اسمم را !...

"جانم"ی که برایت کنار گذاشته بودم...گندید!!





+ نوشته شده در  ساعت 0:0  توسط لحظه های کاغذی  

نمیدانم سیگار میکشم یا حسرت نبودنت را .....

ریه هایم را پر از دود میکنم یا پر از آه رفتنت !!

نمیدانم تو را دود میکنم یا خاطراتت را !؟

اصلا چه فرقی میکند .؟

تو رفته ای و من, سیگار و حسرت و آه را با هم میکشم ....

 


آهنگ داریوش و فرامرز اصلانی به نام دیوار

دانلود


+ نوشته شده در  ساعت 15:26  توسط لحظه های کاغذی   | 

از تــو کـه حـرف می زنــم ، تــمامِ فعــلهایم  مـــــــــــــاضی انـــــد ...

حتـــی  مـــــــاضیِ بــَعیــد ....

مـــــاضیِ خیــلی خیــــلی بـــــعیــد ....

کمی  نزدیـــکتر  بیـــــا ...

دلم  بـرایِ یک حــالِ ســاده  تنگ شــده است ....

                                      

  

 

فـرامـوش نمـی شـوی ،


جـای پـای تـو


مـانـده بـر تمـام مـن . . .


+ نوشته شده در  ساعت 13:42  توسط لحظه های کاغذی   | 

  بنگر چگونه دست تکان می دهم
.
.
.

گویی مرا برای وداع آفریده اند.... 

                
 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین‌جاست بخند

دست‌خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذىِ ماست بخند

***
آدمک خر نشوی گریه کنی

کلِ دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به‌خدا مثل تو تنهاست بخند

 


+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط لحظه های کاغذی   | 


زندگی ساعت دیواری نیست !

که اگر هم خوابید

بتوانی آن را به همین کوتاهی تنظیم کنی

کوک کنی

برسانی خود را به زمان دگران ....

هیچ کس منتظر مهلت خمیازه ما نیست گلم !

هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد !

لحظه ها می آیند سالها می گذرند

و تو در قرن خودت می خوابی !


+ نوشته شده در  ساعت 19:40  توسط لحظه های کاغذی   | 

 

مويرگهاي شعرم منقبض شده اند
لخته اي فکرهايم را بسته است
مصراع هايم گوش به زنگ نفسهايت نشسته اند
.
.
اين بيماري يک راه بيشتر ندارد ..!؟!.

 دنیای آروم ( دانلود کنید )

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:43  توسط لحظه های کاغذی   | 

 

مردهای امروزی با چشمهایی طمعکار به زنها نگاه میکنند
 زن دیروز همسری شاد بود و زن امروز معشوقه ای بینوا..

 اعتمادی که همه عمر پشیمانم از آن /  اعتمادی است که بر مردم دنیا کردم 
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت / خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
 

+ نوشته شده در  ساعت 9:20  توسط لحظه های کاغذی   | 

 

دير زمانيست
که ديگر
خوابی نديده ام
به گمانم؛کسی رؤياهای ناتمامم رادزديده است ..

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:27  توسط لحظه های کاغذی   | 

 

آهای غریبه ی آشنا دل تو هم مثل دل ما تنگ است ؟؟؟
اصلا دل تو هم اندازه ی دل ما تنگ میشود ؟
به خدا نمی دانی چه میکنی..
اینها را با صدای بلند بخوان ..فکر کن یکی دارد سرت داد میزند .. فریاد میکشد ..
فکر کن یک روز جای ما بودی .
فکر کن ..فکر کن ..

 باران باش ...باران باش و ببار .... و  نپرس پیاله ها ازان کیست ...!!!
                                 

                              ****        ****         *****

 و... بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید !!

      


+ نوشته شده در  ساعت 10:27  توسط لحظه های کاغذی   | 

 

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
.
.
هرگز نگو هرگز ....

+ نوشته شده در  ساعت 20:30  توسط لحظه های کاغذی   |