![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک من |
|
ديشب خوابت را ديدم همان پيراهن سفيد با گلهاي صورتي همان چشمها .. همان نگاه هميشگي دستت را كه گرفتم انگار آرزوي صد ساله ام برآ ورده شد آنقدر فشردمت برسينه كه غرق شدي در من گفتي : مزه ميدهد بعد از اين همه مدت ؟؟!! گفتم : درست ميشود ..همين روزها درست مي شود ... مات نگاهم كردي .. بي هيچ لبخندي گفتي : دلم تنگ نيست .. هيچ كس را نمي خواهم .. باور کن .! .
میان من و تو فاصله هاست کاش می دانستی می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشیدن داری دستهای تو توانایی آن را دارند که مرا زندگانی بخشند چشم های تو به من می بخشند شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطح برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
دختران فراري فقط و فقط همين !.. ما چه مي دانيم از يك دختر فراري جز يك اسم .. جز يك بدنامي ؟ تا به حال شده پاي درد و دلشان بنشينيم .. بخواهيم كه بگويند چه شد كه تا اينجا كشيده شده اند .؟ جز اينكه آنها هم روزي مثل هزاران دختر ديگر خانواده اي داشتند و جز يك اسم از دختران فراري چيزي نمي دانستند . بياييد روراست باشيم ، بياييد بپرسيم كه چه چيز باعث فرارشان از محيط خانه و خانواده شان شد ؟ جز اين است كه پدر و مادر محيط خانه را آنقدر جهنمي ميكنند كه فرزندانشان براي رهايي از اين جهنم تنها روزنه را براي آنچه در روياهايشان است در فرار و گريز از اين محيط ميدانند ؟ جز اين است كه كتك كاريهاي يك پدر هميشه دائم الخمر و يك مادر بي مسئوليت تنها چاره را فقط و فقط چنگ زدن به دامان اين بد نامي مي دانند ؟ اما چرا بايد دخترانمان را آنقدر تحت فشار روحي و رواني قرار دهيم كه شب نخوابيهاي كنار خيابان را صد بار بهتر از جاي گرمشان در خانه بدانند ؟ نه ميشود ، نه ميخواهيم از جنس چنين دختراني دفاع كنيم شايد همه بگويند پايان مشكلات خوانوادگي نبايد اين باشد بايد بمانند و با مشكلات مبارزه كنند ، نه فرار… درست است، هيچ جاي دنيا خانه و خانواده فرد نميشود حتي با تمام بديهايش و جو غير قابل تحملش . اما براي دخترچهارده و پانزده ساله ای كه تمام افكار و روياهايش در محيط گرم خانواده خلاصه ميشود شايد تنها راه، گريز به سمت روزنه اي در تاريكي باشد . روزنه اي كه شايد در ذهن پريشانش امال و آرزوهايش را ميبيند. پدري كه دخترش را از ترس اينكه خانه را به قصد رفتن پيش مادر مطعلقه اش ترك نكند او را روزها در خانه حبس ميكند، چه جوابي براي اين پرسش كه چرا دخترت فراري شد دارد ؟ مسلم است كه ميگويد من برايش همه امكاناتي فراهم كرده بودم .... چه چيز كم گذاشته بودم كه اين كار را با من كرد ؟؟ اينجاست كه بايد جواب داد: مهر و محبت پدري را ، آغوش گرمت را ، و محيطي آرام و بي دغدغه را كه نمي شود با پول خريد ؟ ميشود؟.. دختري كه از چنين محيطي فراري ميشود تشنه ي محبت است نه پول ؟ ميخواهد كاري كند كه ديگران به او توجه كنند .. به او ابراز علاقه كنند تا حفره هاي خالي وجودش را با دوست داشتن هاي كذايي پر كند بله ما هم مقصريم. .. ما هم به افكار پليد يک جوان بي تجربه دامن ميزنيم .. خيلي ها و شايد تمام كساني كه روزي دختري فراري را از دور ببينند او را يك خود فروخته و هوسران ميدانند .....در صورتي كه خود ما خانواده ها بوديم كه با بي مسئوليتي هايمان و بي توجهي به خواسته هاي روحي و روانيه فرزندانمان پايه و اساس گريز را در افكار خام يك جوان بي تجربه پي ريزي كرديم ..
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم....!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
من برای تو پیغامی آوردم از گل و سبزه و باغ .. من برای تو پیغام آورده ام … من آن چشمان نگاه گونه ات را هر شب روی بالش کنار مهربانی هایت جای میدهم تا هر بار که پلک میزنی دوباره و دوباره بپرسم به چه می اندیشی که تو را اینگونه برده تا ژرفای خیال …. می بوسم .. نگاهت را دریغ مکن از من که پاسخ تمام آن سئوالها را هر روز بارها با خود تکرار می کنم فریادت را خوب می شنوم از این همه فاصله ها .. با من بیا .. کوچه های اینجا بی قدمهایت بوی قصه و مهتاب نمی دهد .. من برای تو می نویسم که اگر بخوانی ..بدانی من هر روز همینجا منتظرم ... چه لذتی دارد خندیدنهای تو از ته دل .. پس دعا کن ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و ... من هرگز آخرین صدای پایت را فراموش نمی کنم ....!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های من در خانه ی شما 1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|