![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک من |
|
من برای تو پیغامی آوردم از گل و سبزه و باغ .. من برای تو پیغام آورده ام … من آن چشمان نگاه گونه ات را هر شب روی بالش کنار مهربانی هایت جای میدهم تا هر بار که پلک میزنی دوباره و دوباره بپرسم به چه می اندیشی که تو را اینگونه برده تا ژرفای خیال …. می بوسم .. نگاهت را دریغ مکن از من که پاسخ تمام آن سئوالها را هر روز بارها با خود تکرار می کنم فریادت را خوب می شنوم از این همه فاصله ها .. با من بیا .. کوچه های اینجا بی قدمهایت بوی قصه و مهتاب نمی دهد .. من برای تو می نویسم که اگر بخوانی ..بدانی من هر روز همینجا منتظرم ... چه لذتی دارد خندیدنهای تو از ته دل .. پس دعا کن ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟ چه وقت ديگر گيتي تواند چون تويي را بزايد؟ فرشته اي فقط در قالب يك انسان ! فقط ساده مي توانم بگويم : نگار عزيزم تولدت مبارك
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود ...... بگذار بیفتد و ببیند سزای خویش ..!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
یک نفر را می توان همیشه فریب داد .... همه را می شود یک بار فریب داد .... اما . . . !! همه را نمی توان همیشه فریب داد .!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و ... من هرگز آخرین صدای پایت را فراموش نمی کنم ....!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های من در خانه ی شما 1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|