![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک من |
|
داشتن بعضي چيزا عين نداشتن شه .. ولي بعضي آدما با اون چيزايي كه ندارن زندگي مي كنن .. درست مثل من *كسي مي داند شماره شناسنامه ي گندم چيست ؟ *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
وقتي خنده هايت را *راستي در شماره انگشتانم هي تو را کم مي آورم *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
نمي دونم تاحالا احساس کردي همه چيزو مي بيني ؟!
احساس اينکه بلندترين جاي اين زمين وايسادي و داري پائين و نگاه مي کني، به نظرت خنده دار يا گريه دار ؟ ديدن آدمايي که از صبح تا شب با همديگه درگيرن و شب تا صبح،با وجدانشون ديدن آدمايي که اون پايين شبيه فرشته هان، اما از اين بالا شبيه ديواي سياه مي مونن اگر تونستي يه سر بيا اينجا، شايد زنده گي برات يه معني ديگه پيدا کنه ميدوني همه مي تونن بيان اين بالا،..اما مي دوني چرا نميان ؟! چون از اين بالا گندکارياي خودشونم رو ميشه !! اين روزا آدما حتا جرات رفتن جلو آينه هم ندارن، !چه برسه اين بالا .. *یک تقويم بی پاييز را کسی ميداند از کجا بايد بخرم؟ *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
دورو برم و نگاه میکنم .. چراغا روشنه .. پس چرا همه جا سیاهه .. این چهار دیواری از جون من چی میخواد .. یکی کمک کنه .. میخوام همه چی فرق کنه .. .. تو دیگه چرا ..؟ تو که باید تا الان هزار بار از هق هق های منو غر زدنام خسته شده باشی .. دیگه نمی خوام ستونای سرد تو جای امنی باشه واسه هق هق کردنام . نمی خوام وقتی از همه جا و همه کس نا امید شدم تنها همزبونم دیوارای سخت و سیاه تو باشه خودش همیشه میگفت .. که امن ترین جای دنیا واسه تو آغوش گرم منه . یعنی الان هم منتظره ..؟ * اونور دیوار * کسی راکه ترک می کندچقدرآسان تر می توان دوست داشت *
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
خيلي وقته دستام و تو دستات نگرفتي ...
زول نزدي تو چشام و بهم نگفتي دوستت دارم .. ميدونم " ميدونم "همه ي چيزاي خوب فقط اينا نيست .. ولي من حتي اينا رو هم ندارم .. يادته گفتي تو آسمونم فقط يه ستاره هست .. ولي حالا .. ميگن غروب كه ميشه تموم پنجره ها رو ميبندي كه چشت حتي به آسمونم نيفته . ولي من غروبا كه ميشه ميشينم كناره پنجره تا همون يه ستاره رو هزار بار نگاه كنم *گرميه نفسات به يه دنيا مي ارزه مهربونم ... * |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
آن سوی ديوار ... پيچش دو تن است و دلدادگی دو روح
و ناله های خفه ايی که آسمانی ترين است برايشان
و اين سو , دخترکی در کنج .. که پناهش تنها
دو دستِ کوچکِ به گوش چسبيده است
تا خاموش شود آن ناله های روح تراش
تا خشک شوند آن دو چشم معصوم
که آرام بخوابد تا صبحدمِ فردا ...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و ... من هرگز آخرین صدای پایت را فراموش نمی کنم ....!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های من در خانه ی شما 1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|