![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک من |
|
واقعا ببخشيد كه زدمت زمين
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
نظرت در مورد یه خواب عمیق , یه بیهوشی یا کما چیه ؟ دلت چی میخواد الان ..؟ دلت نمی خواد یکی با 2 تا دستاش سینه ات رو بشکافه نذار اون گوشت اضافه به اون کار مسخرش ادامه بده ... ؟ چقدر لذت میبرم وقتی گوشامو محکم میگیرم تا صدای فریاد تو یکی رو نشنوم ! هی .!.. تا حالا شده 1 دقیقه نفس نکشی و طعم خفگی رو بچشی ؟؟ شده سرت رو محکم به دیوار کناریت بکوبی .. اونقدر محکم که صداش کرت کنه ؟؟ تا الان شده 10 بار خودت رو بکشی هر دفعه هم یه مثلا مزاحم, مزاحم مرگت بشه ؟؟ نگفتی دلت چی میخواد ! ولی من دلم یه قهقه بلند میخواد از ته دل اونم از نوع مسخرش میخوام اینقدر بخندم که فکر کنن دیوانه شدم .. مجنون شدم .. _ عاشق چی ؟ ها ؟ دلت میخواد عاشق شی ؟ نه .. عاشق نمیشم . هیچوقت !! تو چی ؟ ... دلت میخواد عاشقم کنی ؟ باشه ..! اگه میتونی عاشقم کن ..!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
دختر جون جدول خیابون که جای قدم رو نیست !! بیا پایین خطر ناکه . چند روزه من اینجا میبینمت بالای همین جدول راه میری … _ …………… نشنیدی !!!؟؟ عجبه ها ! جوونای امروزی یا عاشقن یا دیوانه .. هی آقا .. !! من نه عاشقم نه دیوونه دارم فکر میکنم .. تو ذهنم یه سئوال همینجوری داره وول میخوره بفرما اینم از حرف زدنش .. وول میخوره دیگه چه صیغه ایه ؟؟ ـ هیچی بابا .. یعنی ذهنم رو مشغول کرده …به نظرم مسخره میاد !! چی مسخره میاد ؟ ـ همه چی ... حتی راه رفتن رو این جدول ! اون که آره مسخره است , ولی یه چیزه دیگه هم هست تو اون کله کوچیکته که هر روز, رو این جدول پایین بالا میبردت . اونو بگو , آخه دختری به سن و سال تو چه چیزی میتونه اینقدر فکرشو مشغول کرده باشه که تفاوت پیاده رو با جدول وسط خیابون ندونه ... نمیگی پات بلغزه ماشین بهت بزنه ؟؟؟ حالا به فکر خودت نیستی اون راننده ی بیچاره رو بگو … دختر جون اینقدر سهل انگار نباش .. ـ ای بابا .. نخواستم , شما هم که مثل بقیه فقط بلدی نصیحت کنید, اصلا هیچی .. خیلی هم خوبم .. اصلا هم ذهنم مشغول نیست .. از این به بعد هم غلط میکنم رو جدول خیابون قدم رو برم … خوبه؟؟ صبر کن بابا جان … کجا ؟؟ نگفتی چی ذهنت رو مشغول کرده ..حتی نگفتی چی مسخره است؟؟؟ عجبه ها !! ـ پدر جان … با شمام … جانم ؟ چرا اینقدر هول کردی جوون ؟؟؟ ـ اون دختر که چند دقیقه پیش با شما حرف میزد از آشناهاتون بود .. نه … چطور مگه ؟؟ ـ ای بابا پس چه جوری به خانوادش خبر بدیم …؟ چرا ؟؟ چیزی شده … اتفاقی براش افتاده ؟ ـچی بگم .. خدا کنه بموقع برسوننش .! سرعت ماشینه خیلی زیاد بود طفلک بدجوری سرش به اون جدول کنار خیابون خرد! نصيحت گوش کن جانا , که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند, پند پير دانا را ـ ای بابا پدر جان آخه الان وقت شعر خوندنه ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
عشق یعنی آنچنان در نیستی .. تا که معشوقت نداند کیستی !! |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و ... من هرگز آخرین صدای پایت را فراموش نمی کنم ....!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های من در خانه ی شما 1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|