![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک من |
|
زندگی یعنی یک سال پرید یا رب !تومدبری ،توخوبی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
چشمهايش گرد شده بود .. نفس نفس ميزد .. پشت در قايم شد .. از ترس ناخنهايش را ميجويد .. نميخواست بشنود .. با دو دستش گوشهايش را محكم گرفت .. ولي ناگزير مجبور به شنيدن ميشد .. _ فراموشش كن .. ميفهمي .. ف را موش دخترك مچاله شده بود و اشك ميريخت ..
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
آن روز که نوح از هر جانداری یک جفت جدا میکرد و به کشتی میبرد , من یک جایی مشغول شانه کردم پرهایم بودم . تو سوار شدی و من جا ماندم , تو رفتی و من تنها شدم .... باران امد و سیل شد , سیل جاری شدو دنیا رنگ آبی گرفت , آبی شد . خدا مهربان بود , آب کم شد و من ماهی شدم , یک ماهی قرمز کوچک . طوفان تمام شد .. من را توی تنگ بلور زندانی کردند و کنار سفره ی هفت سین گذاشتند ما همه چیزمان را از دست داده ایم . |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط لحظه های کاغذی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و ... من هرگز آخرین صدای پایت را فراموش نمی کنم ....!
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های من در خانه ی شما 1 آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|